تبلیغات
سوال از شما و پاسخ از ما - حكایت نصیحت بی‌جای پدرانه

*** هزار دوست كم است و یك دشمن بسیار ***

حكایت نصیحت بی‌جای پدرانه

نویسنده :رسول دوستی
تاریخ:چهارشنبه 28 تیر 1391-12:06 ق.ظ

تاجری منعم و دارا و جوانمرد، به پا کرد، شبی مجلس مهمانی با فرّ و شکوهی و فرو چید سر میز زهر چیز و در آن بزم طرب خیز و تعب ریز، خوش و خرّم و مسرور برای زدن سور، خبر کرد تمام رفقا را.

بچه ی او که سر میز غذا همدم و هم سفره ی وی بود، به ناگاه بزد دست به پهلوی وی و گفت: «پدر، حرف مرا گوش بده».

چون پدر متوجه نشد او بار دگر دست به پشتش زد و گفتا که: «پدر ، گوش بده».

آن قدر چنان کرد که آخر، پدرش زد تشرش، گفت: که «ای بچه ی بی تربیت و بی ادب، آخر چه قدر با تو بگویم که به هنگام غذا حرف نباید بزنی؟»

بچه از این توپ و تشر جا زد و ساکت شد و گردید مصمّم که به یک سوی نهد چون و چرا را.

چون غذا صرف شد و جمله ی حضار پراکنده شدند، آن پدر از بچه ی شیرین دهن خویش بپرسید که: «ای جان پدر، آن چه که می خواستی اندر وسط صرف غذا در بَر حضّار بگویی و شدم مانع گفتار تو، الحال بگو».

گفت: «دگر موقع آن حرف گذشته است، در آن وقت که رفتم به تو حرفی بزنم، خرمگسی مرده میان پلُوَت بود و پلو هم جُلُوَت بود و دلم خواست تو را سازم از آن واقعه آگاه که ناگاه دویدی وسط حرف من و حرف مرا زود بریدی و جویدی مگس توی غذا را.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس